تبليغاتX
زنـــدگــــی


زنـــدگــــی

When I first seen those big beautiful eyes it was like a magnet to my heart. I almost melted at the site. She was a princess in my sight. The first time I've seen her was at a Chess game. I had heard about her from some friends, but I never seen her for myself. Boy! When I did see her she was like a bright glow of light. She was very beautiful and charming. I fell in love at first sight, but I did not know it until she came to me and told me wanna be friends? I took advantage of the moment, and said: yep, with pleasure. Now we are close friends and I love my big eyed bumble bee so much. She will always be my number one girl.

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 10:31 توسط زندگی| |

khodaya.jpg

گفتم: خسته*ام
گفتی: لاتقنطوا من رحمة الله

.:: از رحمت خدا نا امید نشید

گفتم: هیشكی نمی*دونه تو دلم چی می*گذره

گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه

.:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! ::.
گفتم: غیر از تو كسی رو ندارم

گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید

.:: ما از رگ گردن به انسان نزدیك*تریم ::.
گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش كردی!
گفتی: فاذكرونی اذكركم
.:: منو یاد كنید تا یاد شما باشم ::.
گفتم: تا كی باید صبر كرد؟
گفتی: و ما یدریك لعل الساعة تكون قریبا
.:: تو چه می*دونی! شاید موعدش نزدیك باشه ::.
گفتم: تو بزرگی و نزدیكت برای منِ كوچیك خیلی دوره! تا اون موقع چیكار كنم؟
گفتی: واتبع ما یوحی الیك واصبر حتی یحكم الله
.:: كارایی كه بهت گفتم انجام بده و صبر كن تا خدا خودش حكم كنه ::.
گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده*ات هستم و ظرف صبرم كوچیك... یه اشاره* كنی تمومه!
گفتی: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لكم
.:: شاید چیزی كه تو دوست داری، به صلاحت نباشه :.
گفتم: انا عبدك الضعیف الذلیل... اصلا چطور دلت میاد؟
گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم
.:: خدا نسبت به همه*ی مردم - نسبت به همه - مهربونه ::.
گفتم: دلم گرفته
گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلك فلیفرحوا
.:: (مردم به چی دلخوش كردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشن ::.
گفتم: اصلا بی*خیال! توكلت علی الله
گفتی: ان الله یحب المتوكلین
.:: خدا اونایی رو كه توكل می*كنن دوست داره ::.
گفتم: خیلی چاكریم!
ولی این بار، انگار گفتی: حواست رو خوب جمع كن! یادت باشه كه:
و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره
.:: بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت می*كنن. اگه خیری بهشون برسه، امن و آرامش پیدا می*كنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن، رو گردون میشن. خودشون تو دنیا و آخرت ضرر می*كنن

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 8:59 توسط زندگی| |

به سلامتی درخت!

 نه به خاطرِ میوش، به خاطرِ سایش.

به سلامتی دیوار!

 نه به خاطرِ بلندیش، واسه این‌که هیچ‌وقت پشتِ آدم روخالی نمی‌کنه.

به سلامتی دریا!

 نه به خاطرِ بزرگیش، واسه یک‌رنگیش.

به سلامتی سایه!

 که هیچ‌وقت آدم رو تنها نمی‌ذاره.

به سلامتی پرچم ایران!

 که سه‌رنگه، تخم‌مرغ! که دورنگه، رفیق! که یه‌رنگه.

به سلامتی همه اونایی که دوسشون داریم و نمی‌دونن، دوسمون دارن و نمی‌دونیم.

به سلامتی نهنگ!

 که گنده‌لات دریاست.

به سلامتی زنجیر!

 نه به خاطر این‌که درازه، به خاطر این‌که به هم پیوستس.

به سلامتی خیار!

 نه به خاطر «خ»ش، فقط به خاطر «یار»ش.

به سلامتی شلغم!

 نه به خاطر (شل)ش، به خاطر(غم)ش.

به سلامتی کرم خاکی!

نه به خاطر کرم‌بودنش،به خاطر خاکی‌بودنش

به سلامتی پل عابر پیاده!

 که هم مردا از روش رد می‌شن هم نامردا !

به سلامتی برف!

 که هم روش سفیده هم توش.

به سلامتی رودخونه!

که اون‌جا سنگای بزرگ هوای سنگای کوچیکو دارن.

می‌خوریم به سلامتی گاو!

که نمی‌گه من، می‌گه ما.

به سلامتی دریا!

 که ماهی گندیده‌هاشو دور نمی‌ریزه.

می‌خوریم به سلامتی اون که همیشه راستشو می‌گه.

به سلامتی سنگ بزرگ دریا!که سنگای دیگه رو می‌گیره دورش.

به سلامتی بیل!

 که هرچه ‌قدر بره تو خاک، بازم برّاق‌تر می‌شه.

به سلامتی دریا!

 که قربونیاشو پس می‌آره.

به سلامتی تابلوی ورود ممنوع!

 که یه ‌تنه یه اتوبان رو حریفه.

به سلامتی عقرب!

 که به خواری تن نمی‌ده.
(عرض شودکه عقرب وقتی تو آتیش می‌ره و دورش همش آتیشه با نیشش خودش می‌کُشه که کسی ناله‌هاشو نشنوه)

به سلامتی سرنوشت!

 که نمی‌شه اونو از "سر" نوشت.

به سلامتی سیم خاردار!

 که پشت و رو نداره

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 12:48 توسط زندگی| |

خواهر كوچكم از من پرسید پنج وارونه چه معنا دارد؟!

من به او خندیدم!

گفت: روی دیوار و درختان دیدم!

باز هم خندیدم!

گفت: خودم دیدم مهران پسر همسایه، پنج وارونه به مینا می داد!

آنقدر خنده برم داشت كه طفلک ترسید!

بغلش كردم و بوسیدم!

و با خود گفتم: بعدها با دیدن بی وقفهء درد، سقف دیوار دلت خم گردد

و آنوقت می فهمی پنج وارونه چه معنا دارد...

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 16:42 توسط زندگی| |

اگه از تو ننوشتم ، فکر نکن سرم شلوغه

توی زندگی یه وقتا ، تنهایی رمز عبوره

اگه از چشمات گذشتم ، فکر نکن عاشق نبودم

مطمئن باش توی دنیا ، دل به تو سپرده بودم

خیلی سخته بگی میرم ، وقتی می خوای که بمونی

وقتی می خوای تو خیالت ، شعرای قشنگ بخونی

من گذشتم از تو اما ، تو همیشه بهترینی

مثل اشکی واسه چشمام ، موندگاری و صمیمی

من می خواستم تو خیالم ، ازتو تا ابد بخونم

تنها باشم بی حضورت ، رازچشماتو بدونم

من می خواستم واسه دردام ، تنهایی خونه بسازم

با نت های مهربونیت ، شعرای قشنگ بسازم

می دونستم وقتی میرم ، دیگه تا ابد غریبم

حتی واسه چشم خیست ، بی وفاترین فریبم

شاید امروز که سیاهی ،رخنه کرده تو وجودم

بدونم که راستی راستی ، روزی عاشق تو بودم
 
وخواهم ماند


شاعر:؟

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 11:54 توسط زندگی| |

 

چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک.

 

زمان میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر.

 

آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟
پدر گفت: عزیزم جالی خالی نه، قطعه گمشده. هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم، مادرت قطعه گم شده‌ی من بود. با پیدا کردن او تکمیل شدم. یک دایره کامل.
پسر از همان روز جست و جوی قطعه‌ی گمشده خود را آغاز کرد. رفت و رفت تا به یک قطعه‌ای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود.

 

دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود را با قطعه‌های رنگارنگ کوچک پر کرده بود.

 

دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع گمشده رسید، به او گفت شما قطعه گمشده من را ندیدید؟
قطعه مربع گریه کرد و گفت: من هستم
-
ولی شما مربع هستید و قطعه گمشده‌ی من قسمتی از دایره
-
من اول قطعه‌ای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما و منتظرتان که یک مربع قرمز آمد. قطعه‌ی گمشده او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را به زور داخل فضای خالی او کردم، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به شکل فضای خالی مربع در آمدم .ولی او قرمز بود و من آبی، به هم نمی‌خوردیم. اکنون پشیمانم. من قطعه‌ی گمشده‌ی شما هستم.

 

دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی خود جا دهد اما نشد، بنا بر این او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد. حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختیها را به جان خریده بود و با عشق حرکت میکرد.

 

رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده بود که قطعه‌ی گمشده‌اش قسمت بالای او بود و گیر نکرده بود. قطعه گمشده به او گفت: من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم.

 

قطعه‌ی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت. دایره هم سالها آنقدر گریه کرد تا بیضی شد (لاغر شد) و توانست از گودال بیرون بیاید. دلش شور میزد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد. دنبال او به هر سو رفت. تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد. کاش هیچ وقت او را پیدا نمی‌کرد.
 
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 9:18 توسط زندگی| |

من رقص دختران هندی را از نماز خواندن پدر و مادرم بیشتر دوست دارم. چون دختران هندی با عشق این کار را انجام می دهند. ولی پدر و مادر من از روی عادت.

یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.!
افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند..
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: تو جهنم را دیدی!
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود.

 یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه

 کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: نمی فهمم!

خداوند جواب داد: ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!

منبع:آتش دل

 

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 9:55 توسط زندگی| |

از نظر گاندي هفت موردي که بدون هفت مورد ديگر خطرناک هستند
1-ثروت ، بدون زحمت
2- لذت، بدون وجدان
3- دانش، بدون شخصيت
4- تجارت، بدون اخلاق
5- علم، بدون انسانيت
6- عبادت، بدون ايثار
7- سياست، بدون شرافت
اين هفت مورد را گاندي تنها چند روز پيش از مرگش بر روي يک تکه کاغذ نوشت و به نوه اش داد. اعتقاد بر اين است که وي اين موارد را در جست و جوي خود براي يافتن ريشه هاي خشونت شناسايي کرد. در نظر گرفتن اين موارد، بهترين راه جلوگيري از بروز خشونت در يک فرد و يا جامعه است.
نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 8:49 توسط زندگی| |

از سمت امام زاده های مطهر که می گذری

سبز پوش بیا به دیدنم،

من عطر یاس های سپید را

از یاد برده ام!

 

 

پ ن : من این شعر زیبای نیاز را از وب بسیار زیبای ( وقتی که خواب کم می آورم) بر داشتم شاعرش خانم حدیث جمالی است.

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 17:43 توسط زندگی| |

          بیچاره گوزوم هر گجه گوندوز باخار آغلار

                            قان یاشیله اولدوزلاری بیر بیر سایار آغلار

                           سن آیریلیقی خوشلادون اما گجه گوندوز

                            دفترده قلم شرح فرا قون یازار آغلار

                      ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

     دئدیم بولبول نه چکدون آیرلیقدان

                                                 دانیشدیرما، دئدی یاندیم آلیشدیم

     دئدیم اوچ آی گولینه خلوت ائتدین

                                                 دئدی او مدتی بیر لحظه بیلدیم

     گولون یاپراقینا شبنم قوناندا

                                                اییلدیم گیپریگیمدن فوری سیلدیم

     سا را لدی گول خزان اولدی بو داغدان

                                                 اریدیم غصه ده واله چوکولدیم  

      اگر اوچی منی ورسا گول اوسته

                                                بیلین ایستکلیمه قوربان کسیلدیم

بو گوزل شعر شهریارداده معنی شعر در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 16:39 توسط زندگی| |

گوگوش

چله نشین تو شدم    نبض زمین تو شدم
مرده ی بی دین همه  زنده به دین تو شدم
...............................
در عشق اگر عذاب دنیا بکشی   با اشک به دیده طرح دریا بکشی   تا غربت هزار فرسنگ باقیست   تنها نشدی که درد تنهایی بکشی
.................................

سایه هامان بی خبر از جدایی ها ،همچنان قصه ی دلبستگی میگوییند

............................
بوسه میدونین یعنی چی ؟ چه کارایی داره ؟ بوسه اختراع طبیعته برای هنگامیکه کلام قادر به بیان احساسات نیست....!

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 8:37 توسط زندگی| |

نظر یادت نره ...

در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وکیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان ، قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد و سپس محکوم شد به تنهایی و مرگ کنار چوبه دار از من خواستند  تا آخرین   خواسته ام را بگویم و من گفتم : به تو بگویند ... دوستت دارم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 12:40 توسط زندگی| |

نه !

به کار عشق ندارم

                               من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر

                                                                       در این زمانه دوست ندارم

انگار

                 این روزگار چشم ندارد من و تو را

                                                             یک روز خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا هر چیز و هر کس

                        که دوست تر بداری

                                       حتی اگر یک نخ سیگار یا زهر مار باشد

                                                                                   از تو دریغ میکند

پس با همه وجودم خود را زدم به مردن

تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد

این شعر را هم نا گفته میگذارم  ....

تا روزگار بو نبرد ....

                          گفتم که ...

                                   کاری به کار عشق ندارم !

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 12:28 توسط زندگی| |

 آدمك آخر دنياست بخند آدمك مرگ همين جاست بخند آن خدايي كه بزرگش خواندي به خدا مثل تو تنهاست بخند دست خطي كه تو را عاشق كرد شوخي كاغذي ماست بخند

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 12:17 توسط زندگی| |

خیلی دیر رسیدی ای دوست

                                           هفت تا کفن پوسوندم
پیرهن سیاه تنت کن

                                            من فقط یه استخونم 

         ببین چی کردی با این دل                                

                                           فکر کن فقط یه لحظه

                               نذار دیگه بیشتر از این تنم تو گور بلرزه 

ازت یه خواهشی دارم زیر طابوتم و نگیر

وقتی که رفتم زیر خاک قبر منو بقل نگیر

                       حالا دیگه راحته راحتی هر کاری که میخوای بکن

              منو به کی فروختی مفت                          برو واسه همون بمیر

فقط تا هفت روز سیاه تنت کن

                                                   شبای جمعه یادی از ما کن

عشقی که بردی باشه حلالت                   عمری که بردی باشه حرومت

فقط بدون روز قیامت جلوی راه تو رو میگیرم

                       تقاص این عمری که از دست رفته رو ازت میگیرم

مطمئن باش و برو ضربه ات کاری بود

دل من سخت شکست

و چه زشت به من و سادگیم خندیدی

به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود

و خیالم میگفت

تا ابد مال تو بود

تو برو

برو تا راحت تر تکه های دلم را آرام سر هم بند زنم .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 12:7 توسط زندگی| |

گل ها به دلیل تنوع نامحدودشان در هر شرایطی معانی ویژه و خاصی داشته و تاثیر جاودانه ای بر هدیه شوندگان خود دارند. آگاهی از معانی رنگ گل ها، تعداد شاخه های گل در یک دسته و غیره می تواند ما را در اهدای درست و افزایش تاثیرگذاری آنها یاری دهد. فراموش نکنید که لازم نیست حتما منتظر موقعیت و اتفاق خاصی برای هدیه گل به کسانی که دوستشان دارید باشید، در حقیقت گل هدیه ایست که اگر به صورت غیر منتظره تقدیم شود ارزش بیشتری دارد.  
ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 16:33 توسط زندگی| |

عشق يعني قطره و دريا شدن

 عشق يعني يك شقايق غرق خون

 عشق يعني زاهد اما بت پرست

 عشق يعني همچو من شيدا شدن

 عشق يعني همچو يوسف قعر چاه

 عشق يعني بيستون كندن بدست

 عشق يعني آب بر آذر زدن

 عشق يعني چون محمد پا به راه

 عشق يعني عالمي راز و نياز

 عشق يعني با پرستو پرزدن

 عشق يعني رسم دل بر هم زدن

 عشق يعني يك تيمم يك نماز

 عشق يعني سر به دار آويختن

 عشق يعني اشك حسرت ريختن

 عشق يعني شب نخفتن تا سحر

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 11:8 توسط زندگی| |

وقتی رفتی، همه چی رفت
همه دلبستگی رفت
شب و روز من یکی شد
حتی حس زندگی رفت...!

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 10:56 توسط زندگی| |

عشق و شنا در یک چیز شبیه هم هستند :

تا توشون نیفتی یاد نمی گیریشون

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 10:23 توسط زندگی| |

عاشق

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من كرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم

و من اندیشه كنان غرق در این پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت

  معشوق

من به تو خندیدم

چون كه می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیك لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تكرار كنان

می دهد آزارم

و من اندیشه كنان غرق در این پندارم

كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 17:58 توسط زندگی| |

 برهنه ام

بپوشانم با عشق

شهری خالی ام

پرم کن از ازدحام

برگی خشکم

در آخر زمستان

بلرزانم از آواز پرنده ای

سرشارم کن

از شادی

بگو به باد

برقصد زیر دامنم

تا بریزد

از انگشتانم پروانه ها

می خواهم تنت

ننوی خوابم شود

تا غرق شوم

در موج دستانت

برهنه ام

بپوشانم با عشق.........

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 17:54 توسط زندگی| |

کاش دنیایی بود که در ان 

صدای شکستن قلبی هیچگاه شنیده نمی شد

طعم تلخ جدایی هرگز چشیده نمی شد

رنگ زشت خیانت هیچ وقت دیده نمی شد

دل بی گناه عاشقی از بی اعتنایی پژمرده نمی شد

عدالت و حق عشق واقعی زیر پا له نمی شد

مهر و محبت کسی با بی رحمی پس داده نمی شد

دست ردی بر سینه پر شوق خواستاری زده نمی شد

عشق در سیاه چالی ابدی زندانی نمی شد

بلبلانش فقط نغمه شادی می سراییدند

گلهایش بی خار و فقط بوی خوش مهر و محبت می دادند


قلبها شفافتر از اب زلال می بودند


دلها همگی مست از مهر و وفا خوش بودند


ولی افسوس که ما هر روز از ان دنیا دورتر و دورتر می شویم!

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 17:49 توسط زندگی| |

     من

پری كوچك غمگینی را

می شناسم كه در اقیانوسی مسكن دارد

و دلش را در یك نی لبك چوبین

می نوازد آرام آرام

پری كوچك غمگینی كه شب از یك بوسه می میرد

و سحرگاه از یك بوسه به دنیا خواهد آمد

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 17:37 توسط زندگی| |

                                            عاشقانه ها
 
نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 17:33 توسط زندگی| |

بودنت هدیه ای است برای دل کوچک من

 و آرزوی من شادی دل دریایی توست.

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 17:15 توسط زندگی| |

در حضور واژه های بی نفس

صدای تیک تیک ساعت را گوش کن

شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 10:32 توسط زندگی| |

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان
نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 10:30 توسط زندگی| |

دل سوختن؟ رسم عاشقی اين نيست که تک و تنها بسوزی و ديگر نمانی، ... کاش می دانستيم که زودتر از ما، عشق ماست که برای دوری ما می سوزد و می سازد... کاش می فهميديم که قدر بودن، قدر عاشقی، قدر عشق چيست و چقدر است، کاش بيراه نمی رفتيم و می مانديم چون روز اول، عاشق، عاشق، ...

بازی با کلمات قشنگ است، بازيگری حرفه ای می خواهد، اما، قسم ، که حقيقت عشق، وجود هرگونه بازی و بازيسازی را بی نياز از دروغ و نيرنگ می سازد...

نمی دانم! بلد نيستم! من نمی دانم دل سوختن برای چيست؟ مرا سوختنی نباشد جز برای عشقم، برای او، برای بودن با او و دور ماندن از او، می سوزم، آری، اما نه به درد اين بازيگر قهار و خوشرنگ زندگی، نه به سختی و دل تنگی نمادين اين دنيای پوشالي...

آری می سوزم، از درد دور بودن و عاشقی، از غم اشک و سردی، می سوزم، اما نمی دانم چرا؟ ... خودی برايم ديگر نمانده است، نمی خواهم، خودی را که ز عشقم دور می سازد نمی خواهم، می سوزانمش، آری، می سوزانمش هر دل و هر نگاهی که مرا دور سازد از عشقم،

و می بوسم، می بويم، می جويم دلی را، دستی را، سخنی را، نگاهی را، هر نسيم و بادی را که وجودم را به او و عشقم نزديک سازد،

من بنده عشقم، بنده عاشقی...

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 9:59 توسط زندگی| |

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 9:59 توسط زندگی| |

به چشم من نگاه نكن ، دوباره گريت مي گيره

 ساده بگم كه عشق من ، بايد تو قلبت بميره

 فاصله بين من و تو ،‌ از اينجا تا آ سموناست

خيلي عزيزي واسه من ، ولي زمونه بي وفاست

 قسم نخور كه روزگار ، به كام ما دو تا نبود

 به هر كي عاشقه بگو ، غم كه يكي دو تا نبود

 بگو تا وقتي زنده‌ام ، نگاه تو سهم منه

 هر جاي دنيا كه باشي ،‌دلم واست پر ميزنه

 براي اين در به دري ، تو بهترين گواهمي

 دروغ نگو ، كه مي دونم هميشه چشم به راهمي

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 9:58 توسط زندگی| |


Design By : Night Skin